جوجو کوچولوجوجو کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

اسم جوجه مامان

سلام دختر گل من حالت چطوره عشق مامان ،از لگدهایی که میزنی میشه فهمید که حالت حسابی خوبه و شما هم مثل ما دیگه طاقت تنهایی نداری و میخوای زودتر به ما ملحق شی  من و بابایی با هم تصمیم گرفتیم که اسم شما رو مبینا بذاریم امیدوارم مثل معنی اسمت که  اشکار و روشن کننده است همیشه با راستی و روشنی تو زندگیت قدم برداری و موفق باشی   دوست دارم مبینای نازنازی ...
3 آذر 1391

سوغاتی جوجه مامان

سلام نازگل مامان، حالت چطوره عشق من خوبی گلم واسه 17 ابانماه باباجون و عزیز رفته بودن مشهد و کلی برای ما دعا کردن تا هرچه زودتر شما با سلامتی کامل به دنیا بیای و به جمع ما ملحق بشی و لطفاکردن و یه دست لباس قشنگ برات اوردن تا بپوشی یه وقت سرما نخوری جیگر مامانی و بابایی ...
3 آذر 1391

عشق مامان

سلام دختر نازم ، دیگه واقعاً من و بابایی تحمل دوری شما رو نداریم و انتظار دیدن شما رو میکشیم تا هر چه زودتر به جمع ما ملحق بشی   فرشته کوچولوی من تو مدتی تو خونه ام و سر کار نمیرم یه دو باری به خاله ها تو شرکت سر زدم و مشغول بافتن یه شال و کلاه و کفش برای جوجه ی خودم بودم تا تو سرما یخ نکنی عشق مامان عکسهاشم میذارم که ببینی ...
3 آذر 1391

مرخصی مامان

سلام به روی ماه دخترم که واسه اومدنش دارم لحظه شماری میکنم البته اینکه من فقط از فعل های مفرد استفاده میکنم و جمع نمیبندم دلیل این نیست که فقط من منتظرم  اینجا ادمای زیادی هستند که واسه شما دارن خودشونو اماده میکنند اما من و بابایی از همه مشتاق تریم چون شما ثمره عشق پاک ما هستی و نشونه شروع فصل جدیدی از کتاب زندگی من و بابا                                                                    دیگه این روزا واسه سر کار رفتن خیلی اذیت میشم و معمولاً دارم دیر تر از ...
8 آبان 1391

خمیازه دخمل ناز مامان و بابا

سلام نازگلکم، یه خاطره قشنگ و به یاد موندنی میخوام برات بگم و اون مربوط میشه به اخرین سونوگرافی شما که ما در تاریخ 22مهرماه انجام دادیم که این بار بابایی هم اومد تا شما رو ببینه   که یه اتفاق قشنگ افتاد و اونم این بود که همون لحظه ای که دکتر داشت کارشو انجام میداد شما خمیازه کشیدی و باعث خنده ما شد و اقای دکتر هم خودش کلی از این بابت مسرور شد   و بعد از تموم شدن کار دکتر و بیرون اومدن از مرکز سونوگرافی بابایی کلی میخندید و میگفت که شما چقدر شبیه منی و از این بابت کلی سر به سرم گذاشت ولی با این حال به شوخی همش میگفت که شما شبیه بابایی و خواسته با من شوخی کنه   ولی با این حال واسه منو بابایی در درجه اول فقط وفقط س...
8 آبان 1391

ناز مامان

راستش تو این چند وقته اتفاقات زیادی رخ داده که یه سریش اصلاً یادم  نیست ولی چیزایی رو که یادمه برات مینویسم مثلاً 8 شهریور ماه عروسی خاله ناهید بود(یکی از همکارام که همسایمونم هست) خیلی خوش گذشت با خاله حدیثه .خاله معصومه .خاله نسرین که با پسر گلش اقا صدرا اومده بود وخاله سمیه و خاله سحر با دختر نازش امیتیس حسابی مجلس و واسمون گرم کرده بود و خاله سمانه رفته بودیم  ماجرای دیگه مربوط به تاریخ 6 مهر ماه بود که عمه مریم بابایی وشوهرش همراه باباجون اینا اومدن خونمون و همراه هم رفتیم عروسی پسر خاله باباجون خیلی هم خوش گذشت و اونا با دیدن وسایلت کلی ذوق کردن و بهمون به خاطر داشتن یه همچین فرشته نازی تبریک گفتن  تو این ماه یعنی ...
8 آبان 1391