جوجو کوچولوجوجو کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

مهد رفتم عشق مامان

سلام عشق مامان سلام به دختر یکی یه دونه خودم که هرموقع بهش فکر میکنم دلم براش ضعف میره   عشق مامان داره بزرگ میشه و باید بره مهد تا مامانی بتونه بره سرکار چون متاسفانه ماکسی رو اینجا نداریم که مواظب شما باشه تا مهد نری   اما نگران نباش دخترم اگه اذیت شدی سرکاز نمیرمو میمیونم خونه مواظب شما فرشته کوچولوی ناز باشم 28 اردیبهشت اولین روزی بود که بردمت مهد اما واسه یه زمان کوتاه 2ساعت خیلی بی قراری نکردی چون یه عالمه کوچولوهای نار اونجا بودن که با شما دوست شدن و بازی میکردین   برات شیر خشک هم گرفتم که تو زمانی که مهد هستی بخوری اما اصلاً ازش خوشت نیومد و به هیچ وجه لب نمیزدی فقط شیر مامانتو میخوردی و غذاهایی که برات درست میکر...
6 مهر 1392

تاخیر مامان

سلام فرشته کوچولو سلام به روی ماه دخترم که روز به روز بزرگتر و شیرینتر میشه   ببخشید عزیزم بابت تاخیر چند ماهه ام ولی باید بدونی تو چند ماهی که به وبلاگت سر نزدم به خاطر این بود که شما حسابی شیطون شدی و دیگه وقت سر خاروندن واسم نذاشتی  اما همه این شیطونیا انقر شیرینه که میخوام بخورمت  سعی میکنم از این به بعد زود به زود به وبلاگت سر بزنم  و به روزش کنم دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ماچ ماچ ...
6 مهر 1392

عقد عمه زهراو روز مادرومعلم وتولد کیان کوچولو

سلام به دختر نازم امسال از اولش پیداست که خوشبختانه سال خوبیه چون اولاً شما فرشته نازنین مهمون خونه ی ماهستی و بعد اتفاقات خوب رخ داده تا امروز 27فروردین ماه عمه جون عقد کردند و تو همین سال انشاا..عروسی میکنند دعا میکنیم تو مصاحبه دکتری هم قبول بشه تا به ارزوهاش برسه  11 اردیبهشت روز مادره وما به همین مناسبت رفتیم گرمسار و شما هم هدیه گرفتی عزیزم 12فروردین هم روز معلم بود وبه باباجون و بابایی تبریک گفتیم البته امروز یه مناسبت دیگه هم داره و اون تولد کیان جون نی نی خاله ساراست که در این روز 1ساله میشه کیان عزیزم تولدت مبارک ...
27 ارديبهشت 1392

سیزده بدر

سلام به فرشته ی مهربونی که ی با شروع سال جدید زندگی تازه ای رو به من و بابایی هدیه کرد تا دوباره شکرگذار نعمت های بی پایان خدای مهربون باشیم  تو تعطیلات به دیدن دوستان و اقوام رفتیم و البته شما هم کلی عیدی گرفتی که دست همشون درد نکنه ما 11فروردین به خونمون برگشتیم که متاسفانه من خیلی سخت سرما خوردمو حال بابایی از این جهت گرفته شد چون تا روز 13بدر ادامه داشت و با توجه اینکه هوا پردیس هم خیلی سرد بود و من نمیخواستم دل بابایی رو بشکنم همگی با هم رفتیم بیرون ویه کم تو میدون امام پردیس نشستیم و چند تا سبزه گره زدیم ولی چون باد سردی می اومد و شما هم گریه میکردی زودی برگشتیم خونه شرمنده مامان که اولین سیزده بدرت با مریضی من همراه بود جبران م...
27 ارديبهشت 1392

واکسن 4 ماهگی

وای مامان چقدر از واکسن زدن تو میترسم   البته عشقم شما خیلی بیقراری نمیکنی ولی به هرحال مراقبتهای بعدش و اینکه خدای نکرده تب نکنی منو نگران میکنه   از عروسی که اومدیم برای 5 فروردین واکسن شمارو زدیم که انصافاً اقایی که اسمش یادم نیست خیلی خوب واکسنتو زد و شما موقعی که میخواست قطره فلج اطفال رو بهت بده دستشو کنار زدی و کلی باعث خنده و تعجبش شدی دخترک با هوش من  ...
27 ارديبهشت 1392