ورود جوجه کوچولو به زندگی من و باباش
سلام عشق مامان امروز ٤/٥/٩١ چهارشنبه است
من به کمک یکی از دوستام سحر(مامان امیتیس) برات وبلاگ درست کردیم که بعدها که بزرگ شدی بخونیش. نمیدونی روزی که فهمیدم شما جوجه کوچولو تو دلمی چه حالی شدم این موضوع برمیگرده به حدوداً ٥ ماه پیش یعنی فروردین ماه که با بد شدن حالم نشونه هایی از وجودت تو دل مامان معلوم شد.درست تاریخ ٢٩/١/٩١ بود که با بد شدن حالم رفتیم دکتر و با دادن ازمایش اورژانسی همون روز دکتر بهمون با یه لبخند بلند
اعلام کرد که یه فرشته میخواد بیاد خونمونو به من و باباش لذت یه زندگی جدیدسه نفره رو بده .من که به حال خودم شک داشتم با گفتن این حرف دکتر لبخندبزرگی زدم که بابایی با تعجب بهم نگام میکردو بعد خودش یواشکی میخندید.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ورود جوجه کوچولو به زندگی من و باباش
