جوجو کوچولوجوجو کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

واکسن 4 ماهگی

وای مامان چقدر از واکسن زدن تو میترسم   البته عشقم شما خیلی بیقراری نمیکنی ولی به هرحال مراقبتهای بعدش و اینکه خدای نکرده تب نکنی منو نگران میکنه   از عروسی که اومدیم برای 5 فروردین واکسن شمارو زدیم که انصافاً اقایی که اسمش یادم نیست خیلی خوب واکسنتو زد و شما موقعی که میخواست قطره فلج اطفال رو بهت بده دستشو کنار زدی و کلی باعث خنده و تعجبش شدی دخترک با هوش من  ...
27 ارديبهشت 1392

اولین عروسی عشق مامان

سلام گلم عزیز دلم ما برای 3 فروردین ماه سمنان عروسی پسرعمه ی بابایی دعوت داشتیم که خوشبختانه چون شما به شنیدن موسیقی با صدای بلند عادت داری خیلی بیقراری نکردی اما من مرتب شما رو طبق عادت همیشگی که ساکت بمونی راه میبردم اما در کل خوش گذشت  اخر شبم اومدیم خونه ی عمه پری که تو حیاط خونشون ادامه ی جشنو ببینیم و من از شما چند تا عکس قشنگ گرفتم البته ناگفته نمونه که الهام جون دختر عمه پری شما رو خیلی دوست داره و مرتب بغلت میکرد ما هم دوسش داریم مگه نه گلم ...
27 ارديبهشت 1392

اولین بهار عشق مامان

یا مقلب القلوب والابصار یا مدبرالیل والنهار یامحول الحول والاحوال حول حالناالا احسن الحال سال نو به ماه دخترم مبارک عزیز دل مامان الان شما 4ماهه که به خونمون قدم گذاشتی و با اول دست و پاهای کوچولوت داری برکتو به خونمون مهمون میکنی نازنینم امیدوارم 1000تا بهارو ببینی و همیشه سلامت  تندرست باشی گلم    ...
27 ارديبهشت 1392

رفتن به شرکت....

سلام دخترکم دیگه به سال جدید چیزی نمونده این روزا همه یا مشغول خریدن یا خونه تکونی  این اولین بهار شماست بهار زندگی من دارم برات یه لباس قشنگ میدوزم البته امیدوارم که بعدها که شمابزرگ شدی این لباسو که برات یادگاری نگه میدارم بپسندی نازنینم خاله سحر زنگ زد که برای اخرین روز کاری با شما فسقلی ها بریم شرکت دیدن همکارا قرار شد ساعت 4 اونجا باشیم من و شما و بابایی رفتیم بماند که شما با دیدن دوستای مامان حسابی غریبی کردی و شرکتو با گریه هات رو سرت گذاشته بودی خاله سحرم تو ترافیک موند و دیر رسید اما من از دیدن دوستام بعد از مدتها خیلی خوشحال شدمو حسابی بهم خوش گذشت کلی عکس گرفتیم که به محض اینکه به دستم برسه برات میذارم مامانی خیلی دوسسسس...
27 ارديبهشت 1392

مهمونی رفتن های جوجه ی مامان

سلام نازنینم دیگه داری بزرگ میشی و دل همه رو میبری تو این ماه که اسفند باشه به دیدن خیلی از اقوام رفتیم که بعضی ها شون از سفر مکه برگشته بودن    3 اسفند رفتیم سمنان دیدن عمه های بابایی و پسر عمو و یکی از عمه های من همشون عاشقت شده بودن و پسرهاشون که هیچ بچه ای رو بغل نمیکردند شما رو زمین نمیذاشتن خلاصه کلی دلبری کردی نازگل مامان.  بعد از سمنان رفتیم ارادان که 2تا از خاله های بابایی همراه عموی بابایی مکه رفته بودند رو دیدیم اونجا هم به همین صورت همه رو عاشق خودت کرده بودی  همون هفته عزیز و باباجون که کربلا رفته بودن هم برگشتند و کلی سوغاتی های رنگارنگ برات اورده بودند عشق من  ...
27 ارديبهشت 1392

اومدن خاله ها ومهمونی خاله ناهید

سلام به روی ماه دختر گل مامان عشق من خاله ها زحمت کشیدن و برای دیدن شما اومدن و یه عالمه هدیه های ناز و قشنگ برای شما اوردن که بعداً لیست هدایا و عکسهاشونو برات میذارم ناز مامان همون شب خونه خاله ناهید دورهمی داشتتیم که خیلی خوش گذشت خیلی از خاله ها اومده بودن خصوصاً خاله سحر با امیتیس جون که بزرگ شده و میتونه راه بره،دست بزنه وخیلی کارای دیگه بکنه خلاصه کلی خوش گذشت   بعد موقعی که همه داشتند سریال زمانه رو میدیدن ما اومدیم خونمون عشق مامان مامانی خیلی دوست داره ماچ ماچ   ...
27 ارديبهشت 1392

واکسن دو ماهگی عشق مامان

سم به روی ماه دختر نازم عزیز دل مامان دیگه داره بزرگ میشه و باید در تاریخ 5بهمن ماه واکسنشو بزنه   اما نترس گلم واکسن که گریه نداره در عوض اینکه یه کوچولو گریه کنی یه عالمه قوی میشی و مریضی ها نمیتونن به شما نازنین من اسیب برسونن  قبل از واکسنت بهت استامینوفن دادم تا زودی بخوابی و کمتر بی قراری کنی یه کم گریه کردی و زودی خوابت برد و منم تو خونه پاتو کمپرس سرد میکردم تا کمتر درد بکشی نازگلم   اما خدارو شکر شما هم زودی خوب شدی و اصلاً تب نکردی بوس بوس ...
27 ارديبهشت 1392

مهمونی خاله شهنازوخاله سمانه

سلام نی نی کوچولوی مامان از حالا به بعد یه کم بی قراری شبونه پیدا کردی و شبا دیر میخوابی و دست کم یه 1ساعتی گریه میکنی تا بخوابی و یعضی شبا واقعاً مارو میترسونی که نکنه خدای نکرده چیزیت شده باشه   به خاطر همین نتونستیم به عروسی پسر خاله بابایی که 18 بهمن ماه بود بریم ولی فردای اون روز رفتیم خونه خاله شهناز بابایی که برای رفتنشون به مکه آش پخته بود وبرای شما هم یه پیراهن خیلی ناز خریده بودند که خیلی به شما می اومد شب همونجا خوابیدیم و شما بازم ساعت 3خوابیدی وفردا ظهر رفتیم خونه خاله سمانه که یه دختر ناز داره النا جون شما رو خیلی دوست داره وبرای شما یه بلوز سرهمی خوشگل گرفته بود ماهم النا جونو خیلی دوست داریم وبرای هردوتاتون یه عاله بوس ...
27 ارديبهشت 1392

مهمونی خاله ها و گوشواره عشق مامان

سلام جوجوی مامان بعد از واکسنت که خدارو شکر به خوبی ازپسش بر اومدیم 7بهمن ماه خاله سارا(مامان کیان جون) خاله سحر(مامان امیتیس جون) خاله سمیه و خاله الهام از همکارای مامان اومدن دیدن نازگل مامان وکلی منم از دیدنشون خوشحال شدم   شما هم یه کم گریه میکردی که خاله سارا شما رو بغل کرد و راه میبرد و شما هم از به پشت بغل شدن کلی خوشت اومده بود و زحمت کشیدند یه عالمه هدیه های خوشگل برات اوردن که مارو شرمنده کردن بعداً عکس هدیه های قشنگتو برات میذارم جیگر خانم   اخر همون هفته با هم رفتیم گرمسار و یه شب شما تا ساعت 7 صبح نخوابیدی که حسابی مارو ترسوند   به خاطر همین همراه مامانی و بابا فرداکه 11بهمن بود شمارو بردیم دک...
27 ارديبهشت 1392

اولین صداهای جوجوی مامان

سلام به دخترک نازم سلام به روی همچون ماهت که هرروز داری شیرینتر میشی و تمام خستگی مامانو از شب زنده داری هات با یه لبخند قشنگ ازبین میبری   عزیز دل مامان تازگی ها یه صداهایی از خودت در میاری و میخوای صحبت کنی تا شیر میخوری هم سریع سرتو از روی بالش بلند میکندی که یعنی منو بغل کنین که دیگه از خوابیدن خسته شدم خلاصه کلی شیرین شده نبات مامان   ...
27 ارديبهشت 1392