تولد غافلگیرانه مبینا جون
سلام به دخترگلی که الان کنار منو بابایی داره زندگی این دنیا رو تجربه میکنه و به ما جون و امید دوباره ادامه حیات میده
دختر گلم میخوام خاطره تولدغیر منتظره شمارو برات تعریف کنم
من و بابایی برای شرکت در مراسن عزاداری امام حسین (ع) که بعداً داستان این حماسه بزرگ عشق بازی با خدا رو برات میگم خودمونو اماده میکردیم و ما 5شنبه 2اذر ماه اومدیم گرمسار و من همونجا وبلاگ شمارو هم به روز کردم و هیچ فکر نمیکردم قراره 2 روز بعدش چه اتفاقی برام بیفته
ما در شب عاشورا به خونه بابابزرگ من که در یکی از روستاهای گرمسار قرارداره رفتیم و همه ازم تاریخ فارغ شدن میپرسیدنو من طبق نظر دکتر 16 اذر رو اعلام میکردم اما همون شب همه میگفتند که شما زودتر میای و دیگه طاقت نداری تو دل مامانت بمونی
من و بابایی شب به خونه باباجون اینا(بابای بابا) رفتیم چون فردا یعنی روز عاشورا نذری داشتند وقتی صبح برای صبحانه پایین رفتمو با دختر عمه شما یعنی فاطمه جون صبونه خوردیم احساس کردم که خیس شدمو وقتی با دکترم تلفنی صحبت کردم گفت که سریع برم بیمارستان برای معاینه
که منو بابایی بعد از خبر دادن به مامانی(مامان من) به سمت تهران حرکت کردیم اما مامانی گفت بهتره قبلش یه معاینه همین بیمارستان گرمسار بشم تا خدایی نکرده تو راه اتفاقی برای شما نیفته و ما همگی با دایی جون و بابای من رفتیم بیمارستان
من از استرس داشتم میمیردمو و کلی ناراحت بودمو یه کمم گریه کردم بعد از معاینه گفتن که باید بستری بشمو نمیتونم تا تهران برم و به خاطر همین منو در تاریخ 5اذر ماه 1391 ساعت 1:30عصر مصادف با روز عاشورا بستری کردند برای یک اتفاق قشنگ ودر عین حال پر استرس زایمان


تولد غافلگیرانه مبینا جون
