جوجو کوچولوجوجو کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

دخترک ناز نازی

1392/7/13 14:12
نویسنده : مامان معصومه
504 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخترک نازی نازی مامان عاشق اشپزخونه و گاز و ظروف و...50.gif

به محض اینکه من یا بابایی پامونو بذاریم تو اشپزخونه دنبال ما موشک میدویی و میای تو و از اجاق گاز اویزون میشی البته من خیلی حواسم به شماست و همه وسایلی رو که امکان سقوط دارند و جمع کردم اما شرمنده دیگه گازو نمیتونم جمع کنم با وجود موانعی که برای ورودت به اشپزخونه گذاشتیم اما مثل بچه گربه خودتو از کوچکترین منفذ رد میکنی و میای تو اشپزخونه جیگرتو بخورم کوچولوی مامانGifs Animés anges 71خیلی شیطون شدی و من از اینهمه انرژی و شیطنت تو میترسم البته میدونم که شما به صورت طبیعی و نرمال میخوای انرزیتو تخلیه کنی این ما هستیم که به خاطر کارای روز مره و مشکلات صبر و حوصلمون کمتره اما من تمام تلاشمو میکنم که به بهترین شکل به شما اجازه این کارو بدم تا امروز خدا خیلی کمکم کرده و البته بابایی که انصافاً تو همه زمینه حامی من و شما بوده و تنهامون نذاشته یه تشکر گنده ازش میکنیم و البته یه ماچ بزرگتر هم براش میفرستیم که اینهمه گل و مهربونه با هم میگیم بابایی دوووووستتتتتتتتتتتتتت داررررررررررررررریییییممممممممم ماچ ماچ

یه اتفاق مهم دیگه که تومرداد ماه افتاد این بود که برای ٣١ مرداد ماه عزیز و باباجون و عمه زهرا همراه شوهرش برای اولین بار اومدن خونمون و شما خیلی جالبه که فقط غریبی کردنات با اقایونه و اصلاً با خانوما حس غریبگی نداری و راحت بغل همه میری مثلاً وقتی برای تشکیل پرونده مهدت رفتیم که ازت عکس ٣*٤ بگیریم(که الهی من فدات شم چه عکس خوشگلی هم شد جیگرتو بخوم ناز نازی) یه خانمی اونجا بود که فقط یه لبخند به شما زد و گفت چه دختر نازی اغوشتو باز کردی و رفتی بغلش و دیگه بغل من نمی اومدی مامان قربونت بشه که اینهمه مهربونی و روابط عمومیت بالاست عاشقتممممممم

خلاصه تا کسی رو میبینی یا حتی تو خونه اگر کسی ایستاده باشه دو زانو جلوش میشینی و دستاتو میگیری بالا یعنی بغلم کن مامان فدات بشه مهربون  

٦ شهریور رفتیم فریدونکنار عروسی که شب قبلش خاله ها همراه مامانی اومدن خونمون همه با هم رفتیم خیلی خوش گذشت و هوا خیلی گرم بود و شما یه کم بیقراری میکردید اما با این حال یه خاطر بودن خاله ها خیلی خوشحال بودی و مدام شلوغ بازی میکردی   عروسی جمعه شب بود که ما به خاطر اینکه من وبابایی باید شنبه میرفتم سر کار برگشتیم البته بدون حضور خاله ها و مامانی اونا موندن تا فردا با قطار برگردن ما هم متاسفانه به دلیل ترافیک خیلی شدید تا ظهر فرداش تو راه بودیم و من و بابایی به کارمون نرسیدیم خلاصه اینم ماجرایی بود واسه خودشو ما مجبور شدیم بین را تو شهر زیراب بخوابیم و صبح ادامه مسیر رو داشته باشیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)